رد شدی از کوچمون هوری دلم ریختخوشگلیت اعصابمو کلی بهم ریختآخه اون چشما بی برو برگردهمه رو مست کرد واسه ما کم ریختخیلی آروم بی صدا دل منو بردی کجاتو رو که دیدم بی هوا کرک و پرم ریختانگار یکی یه پارچ آب یخ رو سرم ریختدلم رفت پاهام موندواسه حسی که بهم بخشیدی ممنونتو قلبم دیدی عشقت عجب آتیشی سوزندیه شهرو به سازت میشه رقصوندتو که تو کوچه پا میزاری مهتاب میشه انگارتورو که میبینم قند تو دلم آب میشه انگارمیگم به روم نمیارم ولی عشق تو کم نیستحواس من بهت هیچ موقع جمع نیستآخه دوست دارم دست خودم نیستدلم ر
برچسب: نویسنده: فاطمه احمدی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:20

هر روز که میگذره دنبال کار دنبال درس دنبال پژوهش اما افسوس که زندگی درجا میزنه و درحال سکون هست. من نمیدونم خدا کی میخواد ی نگاهی به این زندگی بندازه! واقعا خسته شدم بریدم کم اوردم . توام که هی میای و میری واقعا دیگه تحمل ندارم. خدایا این انصاف نیست میشنوی؟ انصاف نیست. این وضع تمومش کن من دیگه تحمل ندارم
برچسب: نویسنده: فاطمه احمدی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:20